فندقی مامان و بابا

غنچه هامون رو بسپاريم به دست همون باغبون تواناومهربوني كه اونا رو كاشته،ايشالا به زودی عطر شكفتن شون خونمون رو پر میکنه

به نام او که هدیه ای زیبا به نام سنا به ما بخشید

به نام حضرت دوست

که هر چه داریم ازاوست

به وبلاگ گل دخترما سنا خانم خوش آمدید

دختر عزیزم برایت مینویسم تا در روزگاری نه چندان دور با خواندن این مطالب عمق احساسات ما رو به خودت درک کنی 

تقدیم به نور و روشنائی زندگی ما

سنا خانم

پرنسس زمستانی

 

001

سنا در خانه کودک تماشا

شهریور ماه که برای ماموریت بابا قم رفته بودیم ٢ روز هم رفتیم تهران و روز شنبه ٢٣ شهریور دخترم رو بردم خانه کودک تماشا کلی به سنا خوش گذشت ولی حیف که وقت نداشتم تا با دوستای نی نی سایتی هماهنگ کنم تا بتونم اونها و بچه هاشون رو هم ببینیم اینم سنا خانم به روایت تصویر البته چون سنا در حال بازی و حرکت بود گرفتن عکس خوب خیلی سخت بود که من ترجیح دادم بیشتر ازش فیلم بگیرم اینم سنا و دوستانی که اونجا پیدا کرده بود اینم سنا خانم در حال د ر می فا خوندن و در آخر جنگ ماشینی   خلاصه بعد ٢ ساعت بازی سنا خانم بازم دلش راضی نبود که برگردیم ولی چون بابائی توی ماشین منتظرمون ...
6 بهمن 1392

یه وروجک 2 ساله

سلام به دخترکم که دیگه حسابی خانم شده خب این روزها حسابی برامون شعر میخونی و من میخوام برگردم به اولین باری که تو شروع کردی به زمزمه شعر با کلیپی که برات گذاشته بودیم ١٦ بابائی یه دوره قم داشت که با مامان و بابابزرگ راهی سفر یه هفته ای شدیم توی سفرمون بد که حسابی ذوق زده شدیم یه کلیپ لالایی بود که تو خیلی دوستش داشتی و هر وقت خونه عمه حبیبه میرفتیم عمو سجاد برات پخش میکرد بابائی برات روی تبلت ریخته بود و توی سفر قم داشتی نگاه میکردی که یهو شروع کردی باهاش خوندن دقیقا این قسمت رو: "مامان خوبت پیشت میشینه قصه میخونه دونه به دونه" هر وقت کلیپ به این قسمت میرسید تو هم باهاش میخوندی اون موقع دخترم ١ سال و ٩ ماهش بود و...
3 بهمن 1392

دخترم حسابی بزرگ شده

این روزهای پایانی دومین سال دخترم هست   تا چند روز دیگه دخترم دومین سال تولدش رو پشت سر میزاره و وارد سومین سال زندگیش میشه   اصلا فکر نمیکردم اون دخترک ریزه میزه ناناز به این زودی خانم میشه و دیگه کامل همه مسایل رو درک میکنه   اون نوزاد خوابالو که فقط برای شیر خوردن چشمهاش رو باز میکرد حالا حسابی برای ما زبون میریزه و با حرف زدنش دلمون رو میبره دخترکم حالا دیگه کاملا میتونه منظور خودشو برسونه و ازمون دلبری کنه   پشت تلفن برای باباش شیرین زبونی میکنه و درخواست بستنی و قاقالی لی میده شعر میخونه و با اون ناز دخترونش آدم رو مسحور میکنه و تو باید جلو خودت رو بگیری که درسته قورتش ندی   عزیزکم چقدر ...
6 دی 1392

دعوتی غیرمنتظره

یگانه ام شما چند روز پیش مهمون یه جای خاص بودی شما مهمون حرم آقا امام حسین بودی بله من و شما و بابایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه و جواد نهم آبان تا هجدهم آبان یه سفر رفتیم که میشه گفت یه دعوت غیر منتظره بود الان فقط میتونم بگم که یه خواب شیرین بود که خیلی زود به اتمام رسید توی پستهای بعدی برات شرح کامل ماجرا رو مینویسم دختر نازم زیارتت قبول شما دیگه الان خیلی خاص هستی که توی این سن تونستی حرم آقا رو زیارت کن                        
20 آبان 1392

یه گردگیری

واه واه واه اینجا رو چه خاکی برداشته مدت طولانی هست که به وبلاگت سر نزدم اگه بتونم امروز و فردا حتما یه خونه تکونی میکنم البته قول صددرصد نمیدم به چندتا دلیل اول اینکه شما دوشب هست که تب کردی و این روزها همش دستت رو باز میکنی و میگی بگل یعنی بغلم کن دوم یه سفر خاص در پیش داریم و باید خودمون رو آماده کنیم و مامانی و بابایی حسابی سرشون شلوغه در اولین فرصت میام و کلی حرف و خاطره دارم که باید برات بنویسم خوشگل مامانی البته اول و آخر کلامم یه چیزه مامانی خیلی دوست دارم                       ...
4 آبان 1392

این روزهای دخترم

دختر ناز و عزیزم اینقدر این روزها بزرگ شدی که هیچ وقت فکر نمیکردم به این زودی بتونم باهات حرف بزنم و تو کامل درک کنی دخترم دیگه یک دختر کامل و بالنده شدی که واژه کودک زیبنده تو نیست این کارها رو بلدی ولی در کل از جواب دادن و یک جا نشستن و آموزش دیدن فراری هستی از 1 تا 10 رو اگه نخوای شیطونی کنی بلدی بگی مامانی رو وقتی نشسته هلش میدی به سمت جلو و به پشتش میزنی و تپ تپو براش میخونی کتابهائی که برات از نمایشگاه خریدیم رو خیلی دوست داری و میاری تا برات بازشون کنم و تو اسمشون رو بگی تقریبا هر کلمه ای رو که بگیم تو تکرار میکنی حتی اگه نتونی کاملش رو بگی دارم این روزها باهات رنگها رو کار میکنم خنده دار اینه که به همه رنگها میگی آبی ...
9 شهريور 1392

سنا و نمایشگاه اسباب بازی

از 20 تا 25 مرداد توی شیراز نمایشگاه اسباب بازی بود که من حسابی دلم رو صابون زده بودم که برات یه خرید حسابی اسباب بازی میکنم ولی زهی خیال باطل چون اصلا اونی که فکر میکردم نبود فقط ساعت 8 شب اونجا مجریهای برنامه کودک فارس اومده بودن و برنامه داشتن فقط این قسمت نمایشگاه تا حدودی سرگرم شدی موقعی که اونها شعر میخوندن تو بادکنکت رو بالا میاوردی و تکون میدادی بعد اونها شعر عمو زنجیر باف رو خوندن که شما از بچه ها که جواب بله میدادن یاد گرفته بودی بگی بیه یعنی بعله ما هی توی ماشین عمو زنجیر باف میخوندیم و تو میگفتی بیه وای نمیدونی وقتی حرف میزنی آدم دلش میخواد درسته قورتت بده من که بعضی موقع ها دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و حسابی تو...
9 شهريور 1392

چقدر ناز خوابیدی

الان ساعت 3 نصفه شب هست و من و بابائی بیدار هستیم تا به کارهامون برسیم عزیز دلم تو اینقدر ناز خوابیدی که دلم خواست برات یه مطلب بذارم نمیتونم عمق احساساتم رو برات بنویسم اینقدر ناز مثل فرشته ها خوابیدی که دلم میخواد بیام بغلت کنم و بوسه بارونت کنم عروسکم الان دلم میخواد بیام دست توی موهات کنم و یه دل سیر نگات کنم آرامش توی چهرت لبخند رو مهمون لبهای مامانی میکنه دوست دارم چشم به صورتت بدوزم و با چشمهام انقدر بهت زل بزنم که بدون اینکه حرفی بزنم تو تمام احساسم رو بخونی سنا جونم نازنینم چقدروقتهائی که توی خواب غلت میزنی تا بالاخره به من برسی و توی بغلم خوابت عمیق بشه رو دوست دارم  حس آرامشی که آغوش من به تو هدیه میده بزرگتری...
29 تير 1392