فندقی مامان و بابا

فندقی مامان و بابا
غنچه هامون رو بسپاريم به دست همون باغبون تواناومهربوني كه اونا رو كاشته،ايشالا به زودی عطر شكفتن شون خونمون رو پر میکنه
قالب وبلاگ

به نام حضرت دوست

که هر چه داریم ازاوست

به وبلاگ گل دخترما سنا خانم خوش آمدید

دختر عزیزم برایت مینویسم تا در روزگاری نه چندان دور با خواندن این مطالب عمق احساسات ما رو به خودت درک کنی 

تقدیم به نور و روشنائی زندگی ما

سنا خانم

پرنسس زمستانی

 

001

[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 14:47 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

اینه گذر زمان جدید از تربچه خونه ما:

                                         

                                                                        

سنا در حال مطالعه

12   

اینم سنا خانم اصفهان

سبزه میدان قدیم

124

اینم سنا و نوه خاله

که بابائی هر دوشون رو بغل کرده

1

اینجا هم که میخوان همدیگرو بوس کنن

3

اینم وروجک ما و زنبوریش که توی بغل بابا بزرگش لالا کرده

2

بقیه عکسها توی ادامه مطلب

پس بزن بریم ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 6 بهمن 1392 ] [ 12:01 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

شهریور ماه که برای ماموریت بابا قم رفته بودیم ٢ روز هم رفتیم تهران و روز شنبه ٢٣ شهریور دخترم رو بردم خانه کودک تماشا

کلی به سنا خوش گذشت ولی حیف که وقت نداشتم تا با دوستای نی نی سایتی هماهنگ کنم تا بتونم اونها و بچه هاشون رو هم ببینیم

اینم سنا خانم به روایت تصویر

البته چون سنا در حال بازی و حرکت بود گرفتن عکس خوب خیلی سخت بود که من ترجیح دادم بیشتر ازش فیلم بگیرم

3

2

1

12

3

4

6

8

6

7

اینم سنا و دوستانی که اونجا پیدا کرده بود

6

8

9

اینم سنا خانم در حال د ر می فا خوندن9

و در آخر جنگ ماشینی

 

خلاصه بعد ٢ ساعت بازی سنا خانم بازم دلش راضی نبود که برگردیم ولی چون بابائی توی ماشین منتظرمون بود و موقع ناهار بود دخترک رو راضی کردیم که برگرده

البته هنوز با دیدن فیلمهاش کلی کیف میکنه

اینقدر سنا خانم خسته شده بود که تا اومدیم توی ماشین خوابش برد

[ يکشنبه 6 بهمن 1392 ] [ 11:58 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

سلام به دخترکم که دیگه حسابی خانم شده

خب این روزها حسابی برامون شعر میخونی و من میخوام برگردم به اولین باری که تو شروع کردی به زمزمه شعر با کلیپی که برات گذاشته بودیم

١٦ بابائی یه دوره قم داشت که با مامان و بابابزرگ راهی سفر یه هفته ای شدیم

توی سفرمون بد که حسابی ذوق زده شدیم

یه کلیپ لالایی بود که تو خیلی دوستش داشتی و هر وقت خونه عمه حبیبه میرفتیم عمو سجاد برات پخش میکرد

بابائی برات روی تبلت ریخته بود و توی سفر قم داشتی نگاه میکردی که یهو شروع کردی باهاش خوندن

دقیقا این قسمت رو:

"مامان خوبت

پیشت میشینه

قصه میخونه

دونه به دونه"

هر وقت کلیپ به این قسمت میرسید تو هم باهاش میخوندی

اون موقع دخترم ١ سال و ٩ ماهش بود و الان این وروجک ما توی ٢ سال و یک ماهگیش سریع شعرهایی رو که میشنوه حفظ میکنه

با ٣ ٤ بار تکرار به حافظه میسپاره و بعد یا موقع شنیدن دوبارش باهاش میخونه

یا موقعی که ما شبها خودمون رو به خواب میزنیم و سنا داره تلاش میکنه که بخوابه برای خودش شروع به خوندنشون میکنه

یا موقع بازی با عروسکهاش که حسابی توی حس و حال هست و اصلا دیگه توجهی به اطراف نداره توی عالم خودش حسابی میزنه زیر آواز

شعرهایی که الان حفظ هست شامل ایناست:

" عمو زنجیر باف که سنا خیلی بامزه میگه عمو زنجیر باخ و قسمت آخرش رو که میگه جیغ و دست و هورا که شروع میکنهتوی خونه راه رفتن و هورا هورا کردن

دختری دارم کس نداره سی دی سبزه ریزه میزه

نون و پنیر و پونه قسمتهای اولش چون بقیش رو خودمون نخوندیم براش

سفید و سفید نه نه نه

کلی از پیام بازرگانیها

بارون میاد جر جر

کلاغ پر پر چی چی داری؟

باید شروع کنم به خوندن شعرهای جدید تا سنا خانم شروع به حفظشون کنه

اینم از این روزهای سنا گلی بعد از تولد ٢ سالگیش

حسابی خونمون رو پرفروغ کرده این نیم وجب دخترک ناز

راستی سنا حسابی عاشق سی دی بارون میاد جر جر شده بود که ما هر چی گشتیم براش کاملش رو گیر بیاریم نشدخواب

[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 17:06 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

با عرض معذرت


[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 16:39 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

این روزهای پایانی دومین سال دخترم هست

 

تا چند روز دیگه دخترم دومین سال تولدش رو پشت سر میزاره و وارد سومین سال زندگیش میشه

 

اصلا فکر نمیکردم اون دخترک ریزه میزه ناناز به این زودی خانم میشه و دیگه کامل همه مسایل رو درک میکنه

 

اون نوزاد خوابالو که فقط برای شیر خوردن چشمهاش رو باز میکرد حالا حسابی برای ما زبون میریزه و با حرف زدنش دلمون رو میبره

دخترکم حالا دیگه کاملا میتونه منظور خودشو برسونه و ازمون دلبری کنه

 

پشت تلفن برای باباش شیرین زبونی میکنه و درخواست بستنی و قاقالی لی میده

شعر میخونه و با اون ناز دخترونش آدم رو مسحور میکنه و تو باید جلو خودت رو بگیری که درسته قورتش ندی

 

عزیزکم چقدر این روزها زندگیمون با وجود تو سرشار از انرژی شده

 

صبحها وقتی از خواب بیدار میشی با گفتن صبح بخیر و بوس کردنمون روزمون رو متفاوت میکنی و من و بابایی یه روز خوب رو در کنار دخترمون شروع میکنیم

 

شبها کلی آتیش میسوزونی تا من و بابایی مجبور میشیم خودمون رو به خواب بزنیم و

شما مجبور به خواب بشی و با سر گذاشتن روی دست مامانی ناز بخوابی

 

موقع خواب حسابی من و بابایی بالای سرت میشینیم و به صورت زل میزنیم آخه خیلی ناز و آروم میخوابی مثل فرشته ها

 

من و بابایی فقط میتونیم خدا رو شکر کنیم از این گلی که بهمون هدیه داده و دعا کنیم که خدا همیشه محافظ خوشیهای زندگیمون باشه و آرزو کنیم که خدا بهترینها رو برامون رقم بزنه و دخترکم رو از بدیها حفظ کنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 6 دی 1392 ] [ 19:02 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

یگانه ام شما چند روز پیش مهمون یه جای خاص بودی

شما مهمون حرم آقا امام حسین بودی

بله من و شما و بابایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه و جواد نهم آبان تا هجدهم آبان یه سفر رفتیم که میشه گفت یه دعوت غیر منتظره بود

الان فقط میتونم بگم که یه خواب شیرین بود که خیلی زود به اتمام رسید

توی پستهای بعدی برات شرح کامل ماجرا رو مینویسم

دختر نازم زیارتت قبول شما دیگه الان خیلی خاص هستی که توی این سن تونستی حرم آقا رو زیارت کن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 20 آبان 1392 ] [ 21:00 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

واه واه واه اینجا رو چه خاکی برداشته

مدت طولانی هست که به وبلاگت سر نزدم اگه بتونم امروز و فردا حتما یه خونه تکونی میکنم البته قول صددرصد نمیدم به چندتا دلیل

اول اینکه شما دوشب هست که تب کردی و این روزها همش دستت رو باز میکنی و میگی بگل یعنی بغلم کن

دوم یه سفر خاص در پیش داریم و باید خودمون رو آماده کنیم و مامانی و بابایی حسابی سرشون شلوغه

در اولین فرصت میام و کلی حرف و خاطره دارم که باید برات بنویسم خوشگل مامانی

البته اول و آخر کلامم یه چیزه مامانی خیلی دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 6:39 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

دختر ناز و عزیزم اینقدر این روزها بزرگ شدی که هیچ وقت فکر نمیکردم به این زودی بتونم باهات حرف بزنم و تو کامل درک کنی

دخترم دیگه یک دختر کامل و بالنده شدی که واژه کودک زیبنده تو نیست

این کارها رو بلدی ولی در کل از جواب دادن و یک جا نشستن و آموزش دیدن فراری هستی

از 1 تا 10 رو اگه نخوای شیطونی کنی بلدی بگی

مامانی رو وقتی نشسته هلش میدی به سمت جلو و به پشتش میزنی و تپ تپو براش میخونی

کتابهائی که برات از نمایشگاه خریدیم رو خیلی دوست داری و میاری تا برات بازشون کنم و تو اسمشون رو بگی

تقریبا هر کلمه ای رو که بگیم تو تکرار میکنی

حتی اگه نتونی کاملش رو بگی

دارم این روزها باهات رنگها رو کار میکنم خنده دار اینه که به همه رنگها میگی آبی

جدیدا وقتی پی پی میکنی میای و میگی پ پ با فتحه و بعدش صورتت رو میکشی توی هم و میگی اه اه اه

وای از وقتی که از پارک و بازیهاش بخوایم برگردیم خونه اولش میای ولی بعد توی خونه و راه یادت میفته و یک گریه و زاری راه میندازی که نگو و نپرس

اشکی میریزی که دل آدم کباب میشه

هنوزم خیلی کم پیش میاد که بدون شیر خوردن بخوابی ولی خدا رو شکر تقریبا تا 6 و 7 صبح یکسره میخوابی و بعد هر یکساعت پا میشی برای شیر خوردن که معمولا دیگه 9 تا 9:30 بیدار میشی و بعد موقع قطره هات هست که همون موقع بهت قطره آهنت و کیدی کیر رو میدم و یه نیم ساعت و نزدیک زمان صبحانت سانستول رو میدم بخوری

توی این فاصله عوضت میکنم و آماده خوردن صبحانه پای یانگوم و فاصله ها میشیم

تا آهنگ فاصله ها شروع میشه تو هی میگی سعید کوش؟

جمله هائی که میگی زیاد شده

جدیدا جمله 3 کلمه ای هم میگی مثل

بریم تو تتاق(اتاق) و چند تای دیگه که یادم نیست

فعلا همین ها یادم میاد

پس بدرود تا بعد نفس مامان

[ شنبه 9 شهريور 1392 ] [ 18:22 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

از 20 تا 25 مرداد توی شیراز نمایشگاه اسباب بازی بود که من حسابی دلم رو صابون زده بودم که برات یه خرید حسابی اسباب بازی میکنم ولی زهی خیال باطل

چون اصلا اونی که فکر میکردم نبود

فقط ساعت 8 شب اونجا مجریهای برنامه کودک فارس اومده بودن و برنامه داشتن

فقط این قسمت نمایشگاه تا حدودی سرگرم شدی

موقعی که اونها شعر میخوندن تو بادکنکت رو بالا میاوردی و تکون میدادی

بعد اونها شعر عمو زنجیر باف رو خوندن که شما از بچه ها که جواب بله میدادن یاد گرفته بودی بگی بیه یعنی بعله

ما هی توی ماشین عمو زنجیر باف میخوندیم و تو میگفتی بیه

وای نمیدونی وقتی حرف میزنی آدم دلش میخواد درسته قورتت بده من که بعضی موقع ها دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و حسابی توی بغلم فشارت میدم یا بعضی وقتها یه گاز یواش از لپت میگیرم که تو حسابی شاکی میشی ولی خوب مامانی چکار کنم نمیتونم خودم رو کنترل کنم از بس تو جیگر و با مزه میشی

اینم عکسهای دخترم توی نمایشگاه و سن محل برگزاری جشن

اول اسباب بازیها و کتابهائی که برات خریدیم

فقط همین ها رو تونستیم پیدا کنیم

البته عاشق کتابها هستی

اون کتاب آن روزها رو هم بابائی برات خرید تا در آینده بدونی کتابهای فاسی بابائی و مامانی چه طوری بوده

1

2

اینم روبروی یه خونه پیش ساخته کاهگلی

34

اینم سن اجرا

5

[ شنبه 9 شهريور 1392 ] [ 17:27 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]

الان ساعت 3 نصفه شب هست و من و بابائی بیدار هستیم تا به کارهامون برسیم

عزیز دلم تو اینقدر ناز خوابیدی که دلم خواست برات یه مطلب بذارم

نمیتونم عمق احساساتم رو برات بنویسم

اینقدر ناز مثل فرشته ها خوابیدی که دلم میخواد بیام بغلت کنم و بوسه بارونت کنم

عروسکم الان دلم میخواد بیام دست توی موهات کنم و یه دل سیر نگات کنم

آرامش توی چهرت لبخند رو مهمون لبهای مامانی میکنه

دوست دارم چشم به صورتت بدوزم و با چشمهام انقدر بهت زل بزنم که بدون اینکه حرفی بزنم تو تمام احساسم رو بخونی

سنا جونم نازنینم چقدروقتهائی که توی خواب غلت میزنی تا بالاخره به من برسی و توی بغلم خوابت عمیق بشه رو دوست دارم

 حس آرامشی که آغوش من به تو هدیه میده بزرگترین نعمتی هست که خدا  به یه مادر داده

عزیزکم نفسم عمرم نیاز من به تو بیشتر از نیاز تو به من نباشه کمتر نیست

لحظه هائی که بیدار میشی و من بهت میگم بیا توی بغلم و تو با عجله بدو بدو خودت رو توی بغلم میندازی من خودم و آرامشی که از آغوش تو میگیرم رو با هیچی توی دنیا عوض نمیکنم

احساس زیبای مادر بودن با هیچ چیز توی دنیا عوض شدنی نیست

یگانه زندگیم به خدا میسپارمت

[ شنبه 29 تير 1392 ] [ 3:27 ] [ مرضیه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختر ما سنا خانم در روز شنبه 10/10/90 در ساعت 10:35 شب به دنیا اومد شب تولدت مصادف بود با 7 صفر میلاد امام موسی کاظم و 31 دسامبر 2011 یعنی 1 ساعت و نیم قبل از شروع سال 2012 میلادی گل دخترمون توی آب به دنیا اومد تا روشنائی و پاکی اسمش رو از آب هدیه بگیره اسمش رو هم سنا به معنای نور ، روشنائی ،از سوره نور براش انتخاب کردیم به امید آنکه همیشه در پناه قرآن سالم و صالح باشه
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 66
بازدید هفته گذشته : 267
کل بازدید : 81710
آرشيو مطالب
امکانات وب
دریافت همین آهنگ
دریافت کد بارش برف

ふわふわ風船ブログパーツ

[PR] 無料でタイピング練習☆