سناسنا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

فندقی مامان و بابا

پیام کودک

من یک کودکم : نگاهم کن ، با چشمانم دنبالت میکنم. من یک کودکم : در آغوشم گیر، گرمایت را حس میکنم. من یک کودکم : گرمم نگهدار، احساس راحتی میکنم. من یک کودکم : رهایم کن، با شوق به سویت میشتابم. من یک کودکم : برایم بنواز، گوش میکنم. من یک کودکم : در گوشم نجوا کن، صدایت را پاسخ میدهم. من یک کودکم : به گریه ام توجه کن، به پشتبانیت دل میبندم. من یک کودکم : در آغوشم گیر،آرام میشوم. من یک کودکم : دستانم را لمس کن، انگشتانت را میگیرم. من یک کودکم : با من حرف بزن، از تو یاد میگیرم. من یک کودکم : به من عشق بورز، با تمام وجودم به تو عشق میورزم. من یک کودکم : برایم دعا کن، روحم را درمیابم. ...
31 خرداد 1391

بابائی عاشق نی نی و مامانش

امروز صبح بابائی داشت میرفت سرکار کلی با نی نی حرف زد و مامانی رو سپرد دست نی نی و رفت .تازه بابائی کلی نی نی رو بوس کرد. خوش به حال بابائی آخه من که نمی تونم فسقلیمو بوس کنم (آخه سر مامانی که به شکمش نمیرسه) آخ کی میشه نی نی گلو بیادو مامانی کلی بوسش کنه   ولی مامانی روزها برای عسلش کلی حرف میزنه قصه میخونه لالائی میخونه صدای مامانی رو میشنوی ولوجک ...
30 خرداد 1391

اولین غلت سنا فسقلی

امروز سنا خانم برای اولین بار غلت زد البته مامانی موقع اولین غلت دخملش داشت تو اتاق نماز میخوند که بعد که اومد بابائی که کنار سنا جوجو داشت نماز میخوند گفت سنا غلت زده بعدازظهر مامانی پای کامی بود که دید صدای دخملی میاد برگشت که دید دخملی غلت زد و عروسک هاپوش رو هم با خودش برده و داره لیسش میزنه وبعد مامانی کلی ازش عکس گرفت اینم عکس از اولین غلتهای جوجوی خونه ما     ...
28 خرداد 1391

میخوام باهات حرف بزنم

دخترم یگانه زندگیم چقدر دوست دارم چه قدر آروم خوابیدی، چقدر گذشتن از لذت های زندگیم به خاطر تو شیرینه من که حاضر نبودم از خوابم کم بشه ولی وقتی تو چشم وا میکنی اینقدر این چشمها لبریز از احساسن که نمیتونم دیگه چشم بر هم بذارم و بخوابم دخترکم سنای من الان بغض گلوم رو میفشارد یاد پارسال که توی دلم بودی بهم حس خوبی میده سنای زیبای مامان کی میشه دخترکم سر بر روی پام بذاره تا براش حرف بزنم و موهاش رو نوازش کنم   بدوی و خودتو توی بغلم بندازی دوست دارم سر تا پات رو غرق بوسه کنم دردانه ام دوستت دارم دلم میخواد توی بغلم فشارت بدم تا از وجودت آرامش رو هدیه بگیرم عسلم چقدر به تو نیازمندم محتاج چشمهای تو هستم که در همه حال د...
28 خرداد 1391

مامانی و سنا

 وای دخترم چقدر عاشق این لحظاتت هستم که از یه خواب عمیق پا میشی و سر حالی و شروع میکنی از خودت صدا درمیاری و نگاه مامانی میکنی تازه دستهات هم توی دهنت هست دیشب چقدر با بابائی ذوق کردیم ماجرا از این قرار بود که تو جدیدا خیلی وروجک شدی ،من داشتم به تو شیر میدادم و بابائی پای کامپیوتر بود بذار من برم یه کم بچلونمت آخه دیگه طاقت دیدن این صحنه رو ندارم دلم میخواد تو رو دولوپی بخورم کاش میتونستم برات فیلم بذارم اگر دوباره وقتی دوربین میاد با کنجکاوی نگاهش نکنی و کارت رو ادامه ندی خب ما برگشتیم کلی چلوندمت و ازت فیلم هم گرفتم ولی باز جلو دوربین کنجکاوانه دوربین رو نگاه کردی ولی بد نبود ،حالا هم بردم شستمت و آوردم گذاشتم تا آزاد باشی و ...
25 ارديبهشت 1391