دخترم و اولین مریضی
چقدر دیروز به من وبابائی سخت گذشت آخه دختر نازم مریض شده بود و بی حال بود حسابی تب داشتی و خدا رو شکر که بابائی خونه بود وگرنه من حسابی میترسیدم ، با بابائی کلی پارچه خیس روی شکمت گذاشتیم و تو گریه میکردی آخه خیلی تبت بالا بود و من برات سیب رنده کردم آخه زن دائی مریم بهم گفت سیب و آب سیب تب رو پائین میاره کمی بهتر شدی ولی همش دلت میخواست مامانی کنارت باشه و بهت شیر بده و تو توی بغلش لالا کنی ولی تو خیلی داغ بودی و بدن مامانی از شدت تبت میسوخت بعدازظهر رفتیم بیرون تا تو یه هوائی بخوری وچقدر توی راه پله تو برای بابائی با صدای بلند خندیدی و شب هم رفتیم خونه آقای حسینی و دینا کلی دست میزد و نی نای نای کرد که تو با تعجب بهش نگاه میکردی خدا...
نویسنده :
مرضیه
11:32




